|
advertisement@gooya.com |
|
nooshabehamiri@yahoo.com
پیرزنی مسن و روسری برسر، زنی فرانسوی با شلوار جین، مردانی که در ایران پیر شده اند و دخترکانی که در چهارسوی جهان به دنیا آمده اند، با بلوزهای کوتاه و نگاه آهوان، هم درخانه و هم دور از خانه، هم عاشق وهم بیگانه :
در خانه؟ آری در خانه، د ر تکه ای کوچک ا ز خاک جهان که نامش را « پرس» گذاشته اند . در بلندای گوشه میدان « مون پارناس» . از همه جای جهان ، صداها ، رنگ ها و اسامی بیگانه می آیند. نئون ها خبر از دنیایی دیگر می دهند ، دراین نیمه شب شادمانی که دامادی ایرانی ، عروس ایرانی ـ فرانسوی خود را به خا نه عشق می برد.
بعضی می نوشند ، بعضی نمی نوشند. چند نفری در میانه میدانند ، تعدادی ، نشسته اند وگپ می زنند . و خواننده می خواند . هیچکس هم قرار نیست جای کسی به خدا جواب بدهد ، چه برسد به بندگان خدا. پس هراسی نیست .
مسن ترها که ایران را درجوانی و میانه سالی ترک کرده اند ، ایران را با خود به این سوی و آن سومی برند: میهمانی ایرانی ، چلوکباب ، سخن پارسی ، ای یارمبارک بادا ، سنت ایرانی ، دوختن زبان مادر شوهر ، و البته سینه های پر آه ، حسرت سال هایی که برفت وبشد دور از خانه ، کین ها ، اشگ ها ، وخاطره بازی : یادت هست ؟ دربند ، سرپل ، چغاله بادام ، زال زالک ، غروب های جمعه ... یادت هست ؟ خاطراتی که به بغض هاپیوند می خورند . بغض های فروخورده . به آرزوها ، به آمال بربادرفته .به خانه هایی که می توانستند خانه باشند ،به خانه هایی که آوارشدند ، ...و به فردایی که شاید برسد یک روز.
نسل اولی ها اما ، درتاروپود سختی و خاطره ، رنج های مادر و مرارت پدر رشدکرده اند . هنوز یادشان هست روزهای اول را . روزهایی که به دندان مادر ، ازاین سو به آن سو می رفتند . روزهای سخت استقرار. مدرسه های نو ، زبان های ناشناس ، سرسختی ها ، درس خواندن ، یک جانماندن ، پیش رفتن . خانه خودراساختن ، آشنایی باشهر . شهری که ازآنان بود وازآنان نبود و شهری که خالی ازعمو وخاله بود .
ونسل دومی ها : شانزده هفده ساله . کمی ایرانی ، وبسیارتر اینجایی . کمی فارسی ، والبته زبان کشور میزبان . نگاه ها ، هم آشنا هم بیگانه . من ... ایرانی ... هستم . هستم ؟ خاطره شیرین تابستان گذشته ، درایران . چقدرخاله ، چقدرعمو ، چقدرمهربانی ، چقدرعشق . ونگرانی ها . اگرروسری ام می افتاد ! !
وخواننده می خواند. همان آهنگ های معمول. همان دیوونه دیوونه . کاری مکرر.
وآنگاه : ... این صدای" ای ایران " است که درسالن پیچیده . خواننده برخاسته ، به احترام . صدایش حال دیگری دارد ، جان دیگری دارد ونگاهش ... آه ،عشق است که سرریز می شود .شده است یک آدم دیگر .
میهمانان به یک نقطه مشترک رسیده اند : به ایران .
خواننده می خواند : ای خاکت سرچشمه هنر... دورازتواندیشه بدان ... پاینده مانی وجاودان ... ومیهمانان نیز.
مسن ترها جان گرفته اند . می خوانند ومی خوانند . دست ها که دیگر چروک دارند برخود ، نرم وآهسته ، مشت شده اند ، صداهای فروخورده ، فریادمی شوند . غربت رنگ می بازد ،اندوه نیز. .. و هیچ چشمی نیست که میزبان قطره ای اشگ نباشد .
و نسل اولی ها ... داماد وعروس ... خواسته اند که خواننده ازایران بخواند ... ایران وطن آنان است . رنج مادرو مرارت پدر ، نه ازوطن بود . برای آنان ، ایران ، ایران است . ایران خوب مادر ، ایران خوب پدر. ایرانی که درآن مادربزرگ هست ، و درآن مردمانی هستند برای دوست داشتن ، کارهایی هست برای انجام دادن . حافظ است برای بالیدن . سعدیست برای آموختن . تاریخ است برای خواندن . درس است برای دادن .
امانسل دومی ها . شور دیگران ، آنان را نیز بگرفته است . ایستاده اند . بعضی کلمات برایشان آشناست وآشناترین کلمات ، ایران است . هرجا خواننده می گوید ایران ، آنها نیز زیرلب تکرارمی کنند : ایران . خواننده پرشور می خواند : ای دشمن ارتوسنگ خاره ای ، من آهنم ... جان من فدای خاک پاک میهنم ...مهرتو چون شد پیشه ام ... دورازتونیست اندیشه ام ... وآنان تنها می گویند: ایران .
خواننده جانی دیگرگرفته . محفل ، محفلی دیگرشده است . انگارهمه باهم ایران را سرکشیده اند در جام یک کلام ، انگارنفس محبوسی به در شده ، انگار دستی دراز عاقبت به ساحت قدیس ساییده ، انگارخستگی رفته ، انگاردلتنگی رفته ، انگارنه انگارکه اینجا دورست ازخانه ، انگارنه انگارکه اینجا کوچک است برای خانه . آری ، انگار نه انگار. کوچک است ، دوراست ، اما ایران است .
سپیده زده ، درمیانه میدان مون پارناس ، نام "پرس" روشن وخاموش می شود . من چشم دوخته ام به افق و پیچیده می شوم در نور که پرچم ایران می شود و نمی دانم زمزمه می کنم یا فریاد می زنم :
ایران را می شود گرفت. شکنجه داد ، به غارت برد ، سوزاند... اما ایران را نمی توان کشت. تا یک نفر، حتی یک نفر، ای ایران می خواند به عشق ، ایران زنده ست.