
|
advertisement@gooya.com |
|
در آستانه، ايران را گريستم. نمی خواستم برگردم. نمی خواستم به غربت و تنهايی برگردم. ايران را می ديدم که شلاقش می زنند. بانوی هميشه عشق را می ديدم که ايستاده و با چشمان اشگبار، دست تکان می دهد. قطارها می رفتند. خالی می رفتند. ساعت ۵ و نيم صبح بود به وقت غربت. نمی خواستم برگردم. در من رقص تازيانه بر پا بود و در غربت، گرگ ها زوزه می کشيدند.
آخرين تلفن از ايران بود. مرد هندی الاصل که مرا با دارويی سرخ می شست، به ساعتش نگاه کرد و با تعجب پرسيد:
ـ اين وقت صبح؟
نمی دانست در ميهن من خورشيد از افق برآمده و بر دره و رود، طلا می بارد.
نمی دانست در گندمزاران نيشابور، باد زمزمه می کند و طعم خون مغولان را بر باد می دهد. نمی دانست تازيان بر نان تازه، تازيانه می زنند.
صدا از صبح بارانی ايران می آمد:
ـ جاده چالوس را می رويم. از ميان مه می گذريم و حرف شما را می زنيم....
جاده هزار چم آمد و هزار بار قلب بيمار را دور زد.بغضم را خوردم. مرد هندی هنوز داشت مرا می شست؛ رد تازيانه ها را می شست.
پرسيدم:
ـ کجاييد بچه ها....
ـ پيچ را که رد کنيم هزار بيشه ايم...
ـ بزنيد کنار. همان جا که هستيد....
ديدم که به حيرت نگاهی به هم انداختند.
ـ ايستاديم...
ـ جايی بجوييد کنار آبی...
ـ چشم..
ـ بنشينيد...
ـ نشستيم...
ـ گيلاس از عشق پر کنيد...
ـ نوشانوش...
به باد بگوييد که از شاليزاران می آيد. به آب بگوييد که از برفاب های البرز می جوشد. به خورشيد بگوييد که تاريکی را می کشد. بگوييد:
ـ ما برای ايران زمينيم... ما برای آزادی با شلاق و زنجير همخانه شديم. برای آزادی به سحرگاهان اعدام رفتيم... ما برای آزادی آواره ايم... ما به نام ايران در بيمارستان های گمنام به ديدار مرگ می رويم....
**
چشم که گشودم دو نگاه ژرف مهربان مرا می نگريست.قلبم، ۴ ساعت در کنارم به نام ايران تپيده بود.و دستی به نام ايران آن را به سينه ام بازگردانده بود. در آستانه بازگشت بودم. شبی بود که در اعماق زمين،کسی بذر زندگی می ريخت. ايران من اينجا بود و چشم هايش سبز بود:پروفسور گنج بخش.
**
باز هم تلفن اول از ايران بود. ۵ عصر بود. قطارها می رفتند. بچه ها صدايم را در روزنامه ای در ميهن بازتاب داده بودند.گفتم:
ـ بچه ها اگر شد، اگر گذاشتند بنويسيد.... بنويسيد ايران ما آنانند که بذر زندگی می پاشند.ايران ما، پروفسور گنج بخش است که جهانيان او را با نام زندگی می شناسند.ايران ما، ايران طالبان و نفرت و مرگ نيست.مرگ می رود، زندگيست که می آيد.
و عاشقان خواهندآمد. پروفسور گنج بخش ها که جهان علم را به نام شان سکه می زند.شاعران عشق و زندگی که در جهان پراکنده اند، غزل خوانانی که جهان را ديگر می کنند.
**
روزی آفتابی است. مثل تصويری از رنوار؛ و من چقدر دلم می خواهد همه جلادان، بازجويان و مرگ طلبان، ساعت ۶ صبح در ايستگاه "شوالوغه"جمع شوند؛ خنجرها و شلاق ها را زمين بگذارند؛ مشت های به خشم جمع شده را باز کنند و بگذارند پروفسور گنج بخش در دست هايشان گل عشق بکارد.